تبليغاتX
من هميشه روي ساحل قدم مي زنم ***  بين شن و کف  ***  امواج بلند رد پاي مرا پاک خواهند کرد و نسيم کف ها را روي هم مي غلتاند  ***  ولي دريا و ساحل باقي مي مانند. براي هميشه.  ....... _.-._.- سماموس -._.-._
دوشنبه هجدهم دی 1385

قصد عزیمت دارم

خبر آمد

 از با خبران بی خبرند

مقصد من اوج است

حتی بالاتر از سماموس   خیلی بالاتر

فاتحان سماموس را خبر نمی رسد وای به حال با خبران اوج

 

قصد عزیمت دارم

می خواهم با موج اوج مثل بید باد شوم

ولی ترس

ترس از موج گرفتگی و یا غرق شدن

من از آن می ترسم که نباید ترسید

ترس من قصد من است

من هنوز قصد خود را هم نمی دانم

قصد من مقصد

                مقصد را نمی دانم

 

قصد عزیمت دارم

اما وجودم گیر است

دست و پایم در قل و زنجیر است

خبر دادند برای رفتن با این کاروان دیگر دیر است

گویند کاروان بعدی ما قبل مسیر است

اما می دانم که باز جا خواهم ماند

زیرا که این دل است که اسیر است

سماموس by hamed

-----------------------------------------------------------
 
اي کوه بلند اسمان بوس    اي اوج بلند اي سماموس 
 از برف تو گشتهاي قبا پوش   در دهر نبد مثل تو همدوش 
 وز پايگه نظر گذارت    رازي ست بسي کهنه ومنقوش  
 در شرق نظر به مازياري   درغرب نظر به حيدراوغلو  
 وز پشت به شهريار گمنام    وز ساحت روبرو پر از نام  
 در پهنه دشت اريايي    بس نام بود گرانبهايي 
 در خاطر وياد ان عزيزان   در دشت همي چو لاله زاران  
 برخيز و زناله کن تو اهي   از دشت به قله بر نگا هي
 
ممنون
روايت شده توسط راوي در 19:39 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم آذر 1385
تو بودی من نبودم....

مگه چقدر میتونه آدم حرفاشو تو خودش نگه داره؟

مگه ظرفیت آدم چقدره؟

 

گمان مبر

که چشمانم در پی تو خواهند بود

آنگاه که در دور دستهایم.

بمان، با آنچه برایت جا گذاشتم

بگذر، با عکس اندوه زده من در دستانت

 

اما باور کنید من دور دستها نبودم و نیستم

من همین جا بودم اما چون فقط حواسم نبود نتونستم ببینمتون

باور کنید من تو درس خوندن هم همین طوری ام وقتی حواسم نباشه یه پاراگراف رو شاید دهها بار بخونم بدون اینکه بدونم قبلش چندین بار همبن واژه ها رو خوندم

 

 و خوبه که شماها همیشه هستین

ولی باز متهم منم که چیزی واسه شما نذاشتم جز یه مشت حرفای پایین صفحه

( دوست داشتم همه کتابا مثله صفحه های وب بودن که نیاز ورق زدن نداشتن و فقط یه رو دارند)

 

بازم باید معذرت بخوام که عکسی هم از خودم بهتون ندادم

 

در جاده بمان.

شب برای تو فرا رسیده است.

شاید در سپیده دم

همدیگر را باز یابیم

 

خوب شرطش اینه که هم من بیام طرفتون هم شما پا پیش بذارید

 

 

شناسه های جمع من از ترسه.....

 

روايت شده توسط راوي در 11:25 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم آذر 1385
سر خط.....
میدانم کسی نیست این را بخواند
اما می خواهم دلم را خوش کنم
دلم را به این خوش کنم که شاید یک روز بارانی      عابری بی چتر باشد       بخواهد این زیر بایستد تا باران بند بیاید
 
می خواهم دلم را به این خوش کنم که شاید خسته ای     خستگی اش را با اینجا نشستن رفع کند
می خواهم دلم را به این خوش کنم  شاید روزی آفتاب داغ بود        اینجا سایه ای خنک باشد
و تو که این را می خوانی
تا بحال به این فکر کرده ای که بخواهی دل کسی را خوش کنی؟
و شاید هزاران نفر باشند که دلشان از وجود تو خوش است
اما بگذار دلم به این خوش باشد که من هم جز آن هزار نفر باشم
بگذار خوش باشم.....
بگذار دلم خوش باشد.....
خوش...
 
روايت شده توسط راوي در 10:47 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم شهریور 1385
چند وقت پیش بود
اره چند وقت پیش بود که هر شب بعد یه روز گرم خودمو واسه یه خواب گرم آماده می کردم  نالش بلند میشد.
با اینکه خیلی ازش دور بودم اما باز تو سکوت شب راحت میشد صدای نالش رو شنید.
شبم رو با صدای گریه و زاریش صبح می کردم.
و صبح وقتی که میدیدمش از بس نالیده بود نای حرکت نداشت حتی نمی تونست به من نزدیک شه و من مجبور بودم برای اینکه منو تو آغوشش بگیره خودم بهش نزدیک شم.
و منو تو آغوش سرد و خیسش می گرفت و من رو هم حتی خیس می کرد.
بعدش با هم بازی می کردیم .
من می پریدم و اون هوامو داشت و اون هم از شوق بودن من فقط بالا و پایین میرفت!!!
بعد هم منو رها میکرد و من از اینکه من رو با خودش یکی نکرده بود خوشحال بودم و از دفعه بعدی کع قرار بود همدیگرو تو بغل بگیریم می ترسیدم.
و شاید هم دلیل این همه گریه زاریش این بود که خیلی ها رو با خودش یکی کرده بود.
شنیدم که می گن هر کسی سعادت نداره باهاش یکی شه.
میگن خیلی باید  تو  رو دوست داشته باشه که اونقدر با فشار بغلت کنه که باهاش یکی شی.
میگن اونایی که باهاش یکی میشن شهید حساب میان.
آخه اونا هم واسه عشقشون رفتن خوب.
 
 
اما الان چند وقتیه که خیلی آرومه.
نمی دونم چرا بعضی ها فکر میکنن از بی رحمیشه که معشوقاشو با خودش می بره
ولی به نظر من اون مهربون تر از این حرفاست اینقدر معشوقشو دوست داره که نمی تونه تحمل کنه کسه دیگه ای معشوقشو دوست داشته باشه.
 
اما الان انگاری مهربون تر شده خیلی آرومه هینقدر که وقتی بغلش می کنم اصلا حتی منو از جام حرکت نمیده.
 
دوست دارم همه بدونن که دریا خیلی مهربونه و آرومه و عاشق
 الان چند وقتیه که خیلی آرومه
دریا مهربون تر شده
 
روايت شده توسط راوي در 22:2 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم مرداد 1385
اینجا خیلی بلنده و کمی هم سرد
آهاي سلام
اينجا همون بالا بالاهاست که از خيلي وقت پيش آرزوشو داشتم.
هميشه دوست داشتم تو يه نگاه همه اون چيزهايي رو که بايد براي ديدنشون هزار بار سر بر مي گردوندم و به هزار طرف خيره مي شدم رو ببينم.
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
تو عمرم اينقدر به خدا نزديک نشده بودم. حرف حرف 3 هزار و اندي متر بود. 3 هزارو اندي متر نزديک تر به خدا.
از اون اول که راه افتاده بودم تا به اينجا برسم نزديک شدنمونن به هم رو حس مي کردم.
الان خيلي خوشحالم...
يه غروره حس مي کنم از خيلي ها که ميشناسمشون  از هر نظر بالاترم .....بالاتر...
دوست دارم همه به من حسودي کنن همه اونايي که بايد خواب همچين جايي رو ببينن.
همشون....
اينجا از اين بالا خيلي چيزها معلومه. ميشه زندگي اون پاييني ها رو که من فعلا از اون معافم رو ديد.
هيچ کدومشون نمي تونن فکرشو هم بکنن حتي اونايي که مطمئنن تو تنهايي هستن به فکرشون نمي رسه که يکي اين بالا نگاشون مي کنه.
اون روزايي که من پايين بودم هم حتما يه کسايي بودن و منو ميديدن دوست دارم الان ببينمشون و بدونم راجع به من چه فکري مي کنن.
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
اينجا از چيزايي که اون پايين دوروبر آدم رو ميگيره خبري نيست. و اين بهترين خصوصيت اينجاست.
اينجا بهترين جاييه که آدم مي تونه به خودش فکر کنه.
اينجا از اون خبرا نيست که 3 سوت بشه connect شد و با هزاران نفر در ارتباط بود و اين خيلي خوبه حداقل براي من که اون پايين فرصت نکردم به خودم فکر کنم.
اينجا تنها چيزي که به ذهن آدم ميرسه خودشه.......
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
اينجا پر از حيوونه مخصوصا اسبهاي وحشي .اسبهايي که الان از من هم بالاتر رفتن.شايد چون من اينجا هستم مي بينم که اسبها بالاتر از مان هيچ کدوم از اونايي که پايينن نمي دونن که يه اسب نزديک تر به خداست تا اونا....
نمي دونم چرا اينو ميگم شايد واسه اينه که.......
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
کاش مي شد همه يه روزي تا وقتي که اون پايين نرفته ،اونجا که خيلي تاريکه، لذت بالاتر بودنو بچشن.
مثل اينجا بودن من ،جايي که از خيلي وقت پيش آرزوشو داشتم.
همين جا.....سماموس.....
روايت شده توسط راوي در 12:13 | | لینک به این مطلب
شنبه سی و یکم تیر 1385
معنای عشق
آنهمه از عشق گفتند و از عشق شنیدم
ولی جایی راهی برای ابراز عشق حقیقی ندیدم
آنجا که عشق معنا می یابد
جایی که بلند ترین نقطه عشق است
خود را جای یک عاشق جا زدم
خواستم بیاندیشم که چگونه عشقم را به معشوق نشان خواهم داد
فضای تنهایی او را تنها من به هم زده بودم.
خود را عاشق کرده بودم
یک عاشق که می خواست عشق را شاید برای اولین بار اثبات کند.
چگونه می توانستم تمام عشق خود را به معشوق القا کنم؟
کنارش نشسته بودم. ناگهان به ذهنم رسید که تا جایی میتوانم او را با دستانم بزنم.
دوست داشتم آنقدر او را کتک بزنم که گریه اش را در بیاورم. می دانستم که او غیر از من فقط تنهای را دارد.
آنقدر او را زدم که بغضش شکست. گریه می کرد. مرا در آغوش خود گرفت.
دانستم که بین من و تنهایی مرا پناه خود قرار داده و در آغوشش گرفتم.اکنون دوست داشتم او جبران کند و من زیر دستان او باشم.هنوز مرا نزده بود که از گریه اش گریه ام گرفت
 درد ضربه دستان او را دوست داشتم انگار به من جان دوباره می داد.ما جز آغوش هم جایی برای گریه نداشتیم.
شاید این زدنها بهانهای برای در آغوش گرفتن بود و  دلیل اصلی اش حجب و حیا که نمی گذاشت ما گرمای هم را احساس کنیم اما حالا پایان این کتک زدنها  پیوندی گرم بود که گسستنش نبود.
چقدر زیبا بود که گریه هامان به لبخند ها و بوسه ها تبدیل شده بود.
 
ناگهان کودکی هایم را به خاطر آوردم آن زمان که با مادر تنها بودیم و او برای انجام یک کار که زشت میدانستش مرا تنبیه نمود و گریه ام را در آورده بود.
نمی دانستم به کجا پناه ببرم . تا بحال متعلق به جایی غیر از آغوشش نبودم ناچار خود را در آغوشش یافتم او نیز مرا به خود فشار میداد با آن دستانی که چند لحظه ژیش درد ضربه هاشان گریه ام آورده بود نازم می کرد.
می دیدم که آشکهامان با هم مخلوط میشد از گریه ام گریه اش گرفته بود.
عشق از این بالاتر که مظهر عشق آسمانیست ندیدم...................................
 
روايت شده توسط راوي در 15:22 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم تیر 1385
تابستان

تابستان

باز فرا می رسد تابستان.

فصل گرم تابستان

فصل بر کاغذ آوردن افکار و تصمیم ها

فصل آزمایش اراده

فصل تنها یی محض

فصل با خود بودن

فصل خودیابی

فصل به خود خود رسیدن

فصل کشف نا دانسته ها

فصل فکر           فکر در تنهایی  فکر در تنهایی با خود و به خود و دیگر هیچ

فصل شبهای گرم تر از روزش در عین خنکی

فصل باز سازی

فصل بی کاری در عین داشتن ترافیک افکار

 

 

 از کودکی آموختم که تا بستان را دوست بدارم

شاید برای اینکه فارغ می شدم. فارغ از چیزهایی که روزی با گریشان آغاز نمودم.

 این فراغت را برای نبودن آنها دوست داشتم.

شاید بد به من آموختند. شاید هم بد آموختم.

باید می آموختم که همه فصول غیر از تابستان در فراغتم. آنقدر ذهنم مشغول است که همه را به آینده موکول کرده ام.

آینده         کدام آینده؟     تابستان سال آینده؟

آری می گفتم بگذار تابستان بیاید انجامشان می دهم.

اکنون آموخته ی خود را نا درست می پندارم چون با آمدن فصل گرم تازه باید مشغول کار شوم.

آن هم کارهایی که هر وقتی نمی توانم آنجامشان دهم با فرصت کافی برای تفکر داشته باشم که این فرصت را تابستان نامیده اند.

باید آنقدر تفکر کنم که به من تهمت عوض شدن بزنند.

با ید آنقدر در رسیدن به خود مصمم باشم که بعد از این فرصت به ایستگاه بعدی خود شناسی رسیده باشم.

 

کار سختیست

حال که فکر می کنم افسوس گذشتن فصول سرد را می خورم نظارگرش بودم شاید روز پیمایی با سرعت زیاد و شاید تقویم را برای رسیدن به تابستانش به جلو حول می دادم ولی نمی دانستم که چه تابستانی در انتظارم است. تابستانی سخت فصل گرم و گرم کار بودن.

 آن هم نه کارهای راحت کارهای سخت مخصوص این فصل سخت تر از کارهای فصول سرما

 

 

دیگر نمی توان مرخصی گرفت باید مشغول شوم ممکن است از دیگران در این مسیر عقب بمانم باید خود را محیا کنم برای سختی

من که اوقات فراغتم در فصل های سرد را در آرامش بوده ام آرامشِ بودن در کنار دوستانم  آرامش گرمای چار دیواری خانه که هیچ وقت به گرمای تابستانش نمی فروشم هیچ عمر.....

حال قانع شدم که تابستان را از روی تکرار دوست داشته ام

تابستان را دوست ندارم و نخواهم داشت

گرمایش را تابم و سختی کارش را توانم نیست

تابستان را دوست ندارم.......

 

 

روايت شده توسط راوي در 23:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
با این چشم چه چیزها که نمی بیند
می گویند این چشم خداست

 حالا آهای شمایی که به چشمانت هزار رنگ و لعاب میزنی کدام روز توانستی همچین چشم هزار رنگی داشته باشی!!!

حالا این فقط یکی

و آن هم بدون ابروی خنجریست که ...

روايت شده توسط راوي در 12:26 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
حرفهای .....

شکوفه هاي نگاه تو

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

زندگی

زندگی یعنی هیاهو٫زندگی یعنی تکاﭘو. ٫زندگی یعنی شب نو٫روز نو٫اندیشه نو.زندگی یعنی غم نو٫حسرت نو٫ﭘیشه نو٫زندگی بایست در ﭘیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ ﺑﭙذیرد

زندگی باید یک دم٫ یک نفس حتی ز چنبش وا نماند.گر چه این جنبش برای مقصودی بیهوده باشد.زندگی همچنان آبست.آب اگر راکد بماندچهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند میگیرد.در ملال آبگیرش چهره لبخد می میرد

خلوت

خلوت دريچه اي به دنياي مهرباني ها
خلوت حکايت گوي دردها و غصه ها
خلوت پناهگاه دلهاي تنها
خلوت سر چشمه دوستي ها
خلوت دنياي شادي ها

روايت شده توسط راوي در 12:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
بلایای طبیعی که می گویند....

روزی از خود پرسیدم اینکه می گویند بلایای طبیعی منظورشان چیست؟

خواستم از کسانی بپرسم اما ترجیح دادم پاسخ آنان را حدس بزنم اینگونه شد:

از اولین کسی که پرسید بلایای طبیعی چیست در پاسخش زلزله را به سخن آورد

وقتی چرایش را پرسیدم گفت چون جان بسیاری را می گیرد.

از دومین نفر.......جواب داد سیل که جان خیلی ها را با خود می برد

از سومین نفر.....آتشفشان چون آدم میکشد

از 4 و 5 و6 و.....

 

به این نتیجه رسیدم ادمی هر چیزی را که جان او را به خطر بیاندازد و او را از زندگی باز دارد را بلای طبیعی نامیده...

اما کدام جان و کدام زندگی؟

آدمی چه را جان می داند و چه را زندگی می گوید؟

مگر آدمی نمی داند اینها از جانب کیست؟

نویسندگان امروز نوشته های خود را ده ها و شاید صد ها بار ویرایش می کنند چون هدفشان این است که نوشتشان جلوه زیبا تری داشته باشد.

مگر نه این است که او از همه بیشتر بر زیبایی واقف است؟

مگر نه این است؟....

شاید همینها که آدمی بلای طبیعی نامیده اش پاک کن های او باشد که برای تصحیح آثار خود از آن استفاده می کند؟

از هدفش زیبایی را نمی دانم اما شاید مقصود والاتری را داراست.

اکنون که این برهان ها را می بینم با خود می گویم چرا آدمی آن را بلا نامیده؟

بلا؟ یعنی چه؟

در مقابلش چه می توان بکار برد؟

آیا واقعا چون عده ای از اینها ضررها می بینند بلاست؟

شاید چون آدمی ظاهر را می بیند آن را بلا نامیده

و اینکه از طبیعت است پس از آن به  بلای طبیعی یاد کرده.

 حال مگر خود آدمی طبیعت نیست؟

مگر خود خواهی و دروغ و خیلی از این چیزها از جانب آدمی نیست؟

مگر این چیزها ارزش آدمی را پایین نمی آورد؟

 مگر آدمی با این چیزها  خود را از دست نمی دهد؟

مگر...

 

پس چرا کسی در جوابم نگفت که خودخواهی و دورغ و خیلی از این چیزها هم بلای طبیعی است که در جواب چرایش از سوی من از بین رفتن آدمی را اشاره دارد؟

شاید این دوپا از بین رفتن خود را توسط آنها نمی بیند چون درونی نمی بیند

چشم ها کمسو شده اند.

دلیلش را نمی دانم فقط می دانم چشم ها کمسو شده اند.

کمسو......

 

روايت شده توسط راوي در 0:27 | | لینک به این مطلب